محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
625
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفتهء وى آرام گرفت و بهرام مجهز برفت و چون با دشمن رو برو شد به سواران هند گفت : « پشت سر مرا مراقبت كنيد . آنگاه به دشمن هجوم برد و يكى را ضربت به سر مىزد كه تا دهانش مىرسيد و ديگرى را ضربت به كمر مىزد و به دو نيم مىكرد ، خرطوم فيل را با شمشير قطع مىكرد و سوار را از زين فرو مىكشيد . هندوان تير اندازى ندانند و بيشترشان پيادهاند كه چهار پا ندارند و بهرام به هر كه تير مىانداخت تير در او فرو مىرفت . و چون چنين ديدند فرارى شدند و سر چيزى نداشتند و يار بهرام اردوگاه دشمن را به غنيمت گرفت و خوشدل بازگشت و بهرام به همراه وى بود و به پاداش ، دختر خويش را زن او كرد و ديبل و مكران و سرزمين سند را به دو داد و مكتوب نوشت و شاهد گرفت و بگفت تا اين ولايتها را به سرزمين عجم منضم كنند و خراج آن را به بهرام دهند و بهرام خوشدل بازگشت . پس از آن بهرام ، مهرنرسى پسر برازه را با چهل هزار سپاه سوى روم فرستاد و بگفت كه آهنگ سالار قوم كند و دربارهء باج و ديگر چيزها كه جز كسى مانند مهرنرسى كفايت آن نداشت سخن كند و او با گروه برفت و به قسطنطنيه درآمد و رفتارى چشمگير داشت ، و بزرگ روم با وى صلح كرد و همه مقاصد بهرام را به انجام رسانيد و او بازگشت . بهرام پيوسته مهرنرسى را گرامى داشت و باشد كه اسم وى را كوتاه كنند و نرسى گويند و گاهى نيز مهرنرسه گويند ، و او مهرنرسى پسر برازه پسر فرخزاد پسر خورهباذ پسر سيسفاذ پسر سيسنابروه پسر كىاشك پسر دارا پسر بهمن پسر اسفنديار پسر بشتاسب بود . و همه ملوك پارسيان مهرنرسى را عزيز داشتند و اين به سبب حسن رفتار و اصابت رأى و مردمدارى وى بود . مهرنرسى را پسران بود كه نشان پدر داشتند و براى شاهان كارها كردند كه به مرتبت وى نزديك شدند و سه تن از آنها بر جسته بودند يكى زراونداد بود كه مهرنرسى